تبليغاتX
سایه گمشده


سایه گمشده




گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را

به اطلاع سرکار خانم رساندم.

اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛

فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه‌ایی حق

به جانب.

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی

معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛

فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر

سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم

و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

"خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"


نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 17:1 توسط ِِشیما.ق| |


دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت... ((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!
، اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود...!

... پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن
، اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره...!

((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،
اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!

مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،
اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده !


و هرروز مردم من و تو رو به غلط قضاوت میکنن...!



نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت 21:36 توسط ِِشیما.ق| |




 12آذر !!!

:D تولدم مبارک شد :))

تازه یادم افتاد !!! :| :|


نوشته شده در سه شنبه 1390/09/29ساعت 18:25 توسط ِِشیما.ق| |


وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی , پیر شده ..

وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی , پیر شده ...

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه و ...

وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود

دلت میخواد دستاشو ببوسی و کاش پیر شدنش رو نمیدیدی :( :(

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/16ساعت 2:19 توسط ِِشیما.ق| |





مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...



نوشته شده در جمعه 1390/04/24ساعت 15:1 توسط ِِشیما.ق| |




امروز بار دیگر خودم را کشتم


اما چقدراین قتل مشکوک میزند


در تفنگ من تنها یک گلوله بود


اما دو گلوله در قلبم


شلیک شده بود


......یکی را خودم


و آن یکی را............؟


هنوز هم تحقیقات


روی جسدم


............!ادامه دارد


نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت 5:18 توسط ِِشیما.ق| |




شاعر دنیا، من اگه بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه تو صحرا، من اگه بودم
آب حیاتم توی دست پدرم بود
وای اگه گندم،پوست تنم بود
اون که با دستاش، منو می کاشت پدرم بود
ریشمو تو خاک اگه می ذاشت پدرم بود
پدر جونه، پدر روحه، پدر دینه و ایمونه

پدر خسته، پدر بیزار،از این دنیای دیوونه

از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
پدر نوره، پدر امّید، پدر عشقه که می مونه
پدر خندون، ولی گریون، از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/26ساعت 4:9 توسط ِِشیما.ق| |



قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.

روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .

صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.

قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .

اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم




نوشته شده در دوشنبه 1390/03/02ساعت 3:18 توسط ِِشیما.ق| |


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می

گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی

هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه
...
میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به

لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن

چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم

بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه

بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی

راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر

انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را

واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا

گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو

ریخت ...




نوشته شده در سه شنبه 1390/01/16ساعت 15:20 توسط ِِشیما.ق| |

 

 

 
 
نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/19ساعت 2:6 توسط ِِشیما.ق| |

 

 

 

 مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد:

 "قيمت توله ها چنده؟"

مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."

 پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت:

من 2 دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم يه نگاهي به توله ها بيندازم؟

صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپ هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند.

يكي از توله ها به طور محسوسي مي لنگيد و از بقيه توله ها عقب مي افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:

"اون توله هه چشه؟" صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشك بعد از معاينه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همين خاطر تا آخر عمر خواهد لنگيد.

پسر كوچولو هيجان زده گفت: "من همون توله رو مي خرم." صاحب مغازه پاسخ داد:

"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكني. تازه اگر واقعاً اونو مي خواي، حاضرم كه همين جوري بدمش به تو.

" پسر كوچولو با شنيدن اين حرف منقلب شد. او مستقيم به چشمان مغازه دار نگريست و در حالي كه با تكان دادن انگشت سبابه روي حرفش تاكيد مي كرد، گفت:

"من نمي خوام كه شما اونو همين جوري به من بديد. اون توله هه به همان اندازه توله هاي ديگه ارزش داره و من كل قيمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سي و هفت سنت شو همين الان نقدي مي دم و بقيه شو هر ماه پنجاه سنت، تا اين كه كل قيمتشو پرداخت كنم."

مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً اين توله رو نخريد، چون اون هيچوقت قادر به دويدن و پريدن و بازي كردن با شما نخواهد بود."

پسرك با شنيدن اين حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشيد. پاي چپش را كه بدجوري پيچ خورده بود و به وسيله تسمه اي فلزي محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالي كه به او مي نگريست، به نرمي گفت:

"مي بينيد، من خودم هم نمي توانم خوب بدوم، اين توله هم به كسي نياز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"

 

" آنتوان دوسنت اگزوپري"

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1389/11/30ساعت 1:52 توسط ِِشیما.ق| |

 

 

مردی خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "- این طوطی؟ سه چار میلیون!"...  و دلیل آورد: "- این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه! "

 

مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"

 

"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه..."

 

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "

 

"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و  انوری و مولوی رو حفظه..."

 

مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود... انگار نفس هم نمی کشید.

 

"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."

 

"- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"

 

"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر میخونه؟"

 

"- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد !!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/10/21ساعت 0:0 توسط ِِشیما.ق| |

 


 

 

...نه

فردا نه

چند ساعت بعد هم نه ...

چند ثانيه ديگر هم نه...

همين الان ...

برای مادرت يک کاری بکن

اگر زنده است دستش را

اگر به آسمان رفته است ...  قبرش را ….

اگر پيشت نيست ...  يادش را ….

اگر قهری...چهره اش را ….

ببوس....

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/10/19ساعت 3:52 توسط ِِشیما.ق| |



يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد.

يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد.
در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند
و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند
و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود.
اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد
و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم.
منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد.
من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.
تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد
و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده
و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.»
 
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد
نوشته شده در جمعه 1389/10/10ساعت 16:35 توسط ِِشیما.ق| |



شب سردی بود.


پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن.

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها

میذاشت و انعام میگرفت.



پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه.

رفت نزدیک تر...

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده

داخلش بود.


با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های

خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش. هم اسراف نمیشد هم

بچه هاش شاد میشدن. برق خوشحالی توی چشماش دوید ... دیگه

سردش نبود!




پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه. تا دستش رو برد داخل جعبه

شاگرد میوه فروش گفت: دست نزن نِنه! وَخه برو دُنبال کارت !


پیرزن زود بلند شد. خجالت کشید!

چند تا از مشتریها نگاهش کردند!

صورتش رو قرص گرفت. دوباره سردش شد!

راهش رو کشید رفت.

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد: مادر جان. مادر جان!

پیرزن ایستاد. برگشت و به زن نگاه کرد!

زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم!

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه. موز و پرتغال و انار.

پیرزن گفت: دستِت دَرد نِکُنه نِنه. مُو مُستَحق نیستُم!

زن گفت: اما من مستحقم مادر من، مستحق داشتن شعور انسان بودن و

به هم نوع توجه کردنش


اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!

زن منتظر جواب پیرزن نموند. میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد.

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد.

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش.

دوباره گرمش شده بود. با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه. پیر شی خیر

بیبینی این شب چله مادر


..


یلدا مبارک


نوشته شده در سه شنبه 1389/09/30ساعت 2:3 توسط ِِشیما.ق| |


Design By : Night Skin